خزان آرزوها

در تلاطم تپشهای قلبم تو را دیدم که چه زیبا بودی در فراسوی تو را یافتم و آنگاه با تمام وجودم زندگی را لمس کردم . ای دریای بی کران هستی در سایه سار مهربانیت گلی کوچک بودم و امروز در سایه چشمانت درختی هستم پر از میوه ی عشق

یاد یک روز

تقدیم به همه ی کسانی که در حادثه ی عشق , ایستاده سوختند!

خفته بودیم و شعاع آفتاب 

بر سرابامان می خزید

روی کاشی های ایوان , دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

 

                                              موج رنگین افق بایان نداشت 

                                               آسمان از عطر روز آکنده بود 

                                               گرد ما گویی حریر ابر ها

                                               برده ای نیلوفری افکنده بود....

<< دوستت دارم >>  خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لبهای من

لیک گویی در سکوت نیمروز 

گم شد از بی حاصلی آوای من

                                                 ناله کردم : آفتاب... ای آفتاب

                                                 بر گل خشکیده ای دیگر متاب

                                                 تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

                                                 در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت بنهان او 

چنگ زد خورشید بر گیسوی من 

آسمان لغزید در چشمان من

                                                  آه.... کاش آن لحظه بایانی نداشت 

                                                  در غم  هم محو و رسوا می شدیم 

                                                   کاش با خورشید می آمیختیم

                                                   کاش همرنگ افق ها می شدیم 

قلب ماچ بغل  ماچماچماچقلب

[ ۱۳٩۱/٤/٩ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

و خداوند زن را آفرید..........

هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:
 
"این زن است. وقتی با او روبرو شدی،
 
مراقب باش که ..."
 
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود
 
که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین
 
گفت: "بله  وقتی با زن روبرو شدی مراقب
 
باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر
 
افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و
 
مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها
 
شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا
 
طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که
 
مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که
 
یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را
 
بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و
 
به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب
 
باش...."
 
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را
 
آفرید، گفتم: "به چشم."
 
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:
 
"خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و
 
این از لطف خداست در حق تو. پس شکر
 
کن و هیچ مگو...."
 
 
گفتم: "به چشم."
 
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت
 
و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
 
ننگریستم و آوایش را نشنیدم.
 
چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا
 
به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف
 
آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.
 
هزاران سال گذشت و من خسته و
 
فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی
 
یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را
 
و نیاز به وجودش را حس می کردم .
 
دیگر تحمل نداشتم.
 
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و
 
گریستم. نمی دانستم چرا؟
 
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در
 
پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی
 
کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب
 
داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم
 
و دردم را بگویم، می دانست.
 
با لبخند گفت: این زن است.
 
وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او
 
داروی درد توست.
 
بدون او تو غیرکاملی.
 
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را
 
بشکنی که او بسیار شکننده است.
 
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
 
نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را
 
می پرورد؟
 
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش
 
درآورده ام.
 
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی
 
مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،
 
گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم
 
صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این
 
دیدار کنم."
 
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.
 
پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه
 
ویل تهدید کردی؟"
 
خدا گفت: "من؟!!!!"
 
فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو
 
سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش
 
نبودی چرا حرفی نزدی؟"
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی
 
گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح
 
دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای
 
مرا."
 
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان
 
حرفهای پیشینش را تکرار میکند
 
و خدا  زن را آفرید و بهشت  را 
[ ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

وقتی که.......!

وقتی تو خودت گیر می کنی 
 
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !
 
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی
 
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی
 
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی 
 
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..
 
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی 
 
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
 
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
 
وقتی می دونی همه چی دروغه
 
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
 
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
 
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
 
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته 
 
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
 
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
 
 وقتی نباید اونی باشی که هستی 
 
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! 
 
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن  
 
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
 
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
 
وقتی.......................... ...........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
میشی اینی که من الان هستم
 
 
 
[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

بعد از سال ها !!! نه نه!!! قرن ها!!!

سلاااااام!!!

اوه اوه این جا چه خاکی گرفته! عجب صاحب بی ملاحضه ای داره اینجا!بابا بیا یه دستی به سر و صورت این مادر مرده بکش!!!

شما زیاد توجه نکنید بنده یه مقدار قاتی کردم با خودم حرف می زنم! نیشخنداین مدت که نبودم اولش درگیر امتحانا بودم بعد اونم تو اضطراب کارنامه بعدشم که اول تابستون بود و اینه که دست و دلم به نوشتن نمی رفت!ولی دلم خیلی براتون تنگولیده بوووود!!!

دنبال یه قالب توپ میگردم!اگه سایت هایی که قالب های خوبی دارن و میشناسین بی زحمت آدرسش رو بهم بدین که دستی به سر و روی این طفل معصوم بکشم!ثواب داره هاااا!!

جدیدا به شدت به فرهاد علاقه مند شدم قبلا هم دوسش داشتما اما نه به این شدت امروز هم میخوام یکی از شعر هاشو که خیلی دوست دارم براتوووون بزارم!یه قولیم میخوام بدم از این به بعد زود به زود میام این دفعه دیگه راست میگم!!!!

آینه

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستم‌و روی صورتم،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تموم‌شون!

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

سیب

  مشاعره زیبای حمید مصدق و فروغ فرخزاد
”’حمید مصدق خرداد 1343″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت…ناراحت

*****
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد، گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...
[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

سلاااااااااام به همه ی بر و بچ!!!!!

خوفین خوشین؟؟؟؟

آخی دلم برای وبلاگ خوشملم تنگوولیده بوود!نیشخند

ولی دیگه چه کنیم حس آپ کردن نبوووود!!!

کلی خوشحالم نمایشگاه کتاب ١۴ افتتاح میشه ! میخوام خودمو با کتاب خفه کنم!!زبانمنم که عشق کتااااااب! میخوام امسال چند تا از کتاب های دکتر شریعتی رو بگیرم !!! ولی نیدونم کدوومش رو بگیرم !!!خوش حال میشم چند تا از کتابای دکتر شریعتی رو که خوووندین به منم پیشنهاد کنین!لبخنددیگه اینکه دانش آموز جماعت همواره بدبخت ! هیچ تغییری در وضعش ایجاد نشده!آآآآآخه خداییش ظلمه هی راه به راه امتحان میگیرن اااااای ! دیگه امتحان زده شدم!سبز

جدیدا زندگی زیبا شده ! البته زیبا بودااا! زیبا تر شده! ولی امروووووز یکم کدر بوود!زبانتصمیم گرفتم شعرهام رو جمع آوری کنم هر سری یکیشو بذارم ! شما دووستای گلمم انتقاد کنین!

یه چیزی میخواستم بگم یادم ررررفت!ناراحت

دیگه کم کم دارررم حرف های بیخودی میزنم!نیشخند

خوب دیگه من بررررم!خیلی خیلی دوووستون دارم ! ببخشید اگر آپم کووتاه بوود!

دیگه حرفم نیوومد!

مثل همیشه دوست ندارم بگم خدافظ! پس دووستون دارم یه عالمه!!!بوس بوسماچقلب

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

سقف

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی روزن

یک سقف پابرجا

محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباس ما باشه

 

سقفی اندازه ی  قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

زیر این سقف با تو از گل

از شب و ستاره میگم

از تو و از خواستن تو

میگم و دوباره میگم

 

زندگیمو زیر این سقف

با تو اندازه می گیرم

گم میشم تو معنی تو

معنی تازه می گیرم

 

سقفمون , افسوس و افسوس

تن ابر آسمونه

یه افق,یه بی نهایت

کمترین فاصله مونه

 

تو فکر یک سقفم

یک سقف رویایی

سقفی برای ما

حتی مقوایی

 

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق

برای تو با من

 

زیر این سقف اگه باشه

می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره هاشو

می پوشئنه پیرهن تو

 

زیر این سقف

خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم , اول ترانه پاشیم

 

تو فکر یک سقفم......

قلب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

تولد الی و وبلاگش!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوشگل و خوش تیپم!!!چشمک

فقط اومدم یه چیزی بگم و تندی بررررررم چون یه عالمه کار دااااااااااارم !!!

٢ آبان تفلده وبلااااگ جووونم بوووود !

٣ آبان تفلده خودم بووووووود!!!

به دلیل شروووووع امتحانات آبان نتونستم اینجااا جشن بگیرررم !ناراحت

هنوزم امتحانام تموم نشده اومدم بگم به محض اینکه امتحانام تموم شد میام یه آپ تولد بااااحال میکنم واسه خودم و وبلاگ جوووونم همه هم دعوتن!

خب دیگه من برررم !

خیلی خیلی دوستووون دارم !قلب

 

[ ۱۳۸٩/۸/٦ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

گذران!!!

سلااااااااااااااااااااام!!!

دلم واسه نت تنگ شده بوووود البته واسه شما دوستای خووووفم بیشتر !!!

خب اول از مدرسه بگم :بدک نیست البته چون با دوستامم

 خیلی خوش میگذره!درس ها هم بد نیست ولی هنووووز

 هیچی نشده دارن امتحان می گیرن این هفته ٣ تا امتحان

 دارم ! شیمی , ریاضی,فیزیک! می بینید من چه بدبختم !

سالی که نکوست از بهارش پیدااااست!خدا به داد بقیه اش

 برسه!

خب این از وضع اسف بار مااا! امیدوارم استاد ها و دبیرها

 و معلم های  (واسه سنین مختلف گفتم)شما انقدر جو گیر

 نباشن که هنوز یه هفته از مهر نگذشته شروووووع کنن به

 امتحان گرفتن!

خب دیگه من بررررررررم ببخشید که آپم کوتاه شد ولی

 دیگه مدرسه است و هزاااار دردسر !!

دوست ندااارم خداحافظی کنم ! پس فقط میگم خیلی دوستووون دارم!قلب

بنام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه تقدیم به چشمهایی که

 در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی

 که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست!

(گذران)

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ,نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه,اکنون دیریست

که فرو ریخته در من,گویی

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم,با بوسه ی تو

روی لب هایم, می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

آن چنان آلودست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگی ام می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل اینست که از پنجره یی

تک درختم را,سرشار از برگ,

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار

که فراموش کنم.

تو چه هستی,جز یک لحظه,یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت آگاهی؟

بگذار که فراموش کنم.

[ ۱۳۸٩/٧/۱٢ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

من از تو می مردم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوووووستای گلم !

خب می بینیم که همه چی خدارو شکر خوب پیش رفت و زهرا خاااانم برگشتن !!!

زهرا جان خیلی خوشحاااالم که دوباره برگشتی و پست جدید زدی عزیزم و امیدواااارم کنکورتم خوووووب بدی و همیشه موفق باااااشی !

خوب یه اتفاق دیگه هم افتاده اونم این که تووووولد مسکوی عزیز (علیرضا ) است !همین جااااا تولدت رو بهت تبررررریک میگم دووووووست عزیز هورابهترین آرزو ها رو براااات داااارم !

امیدواااارررررررم ١٢٠ ساله بشی!قلب

خب اینم دو تاااا خبر خوب از دوووووستای گلمووووون!

امروزم که روز آخر تابستونناراحتمیخواااایم بترکونیم !(حالا یکی نیست بگه این سه ماهه تابستون کم اومده که روز آخر میخوااای بترکونی!)زباناز ساعت ۵ به بعد دیگه اثری از من در خانه یافت نمیشه !دیگه روز آخری با بچه ها می خوایم بریم بیرووووون ! عشق و حال و صفااااچشمکمژه

برررریم سراغ فردا ,فردا که اول مهر و مدرسه ها شروع میشه دلم خیلی واسه بچه ها و کلااااسمون تنگ شده ! امروز رفتم مدرسه برنامه ی هفتگی رو گرفتم ! روز اول مدرسه ورزش داریمهوراگفتم ورزش یاد زنگ ورزش پااارسال افتااادم چه کارایی که من تو این زنگ نکردم  یه بار پام شکست یه بار انگشتم !کلا با خودم درگیرررمنیشخند

خب بذااارین از الان طلب عفو کنم اگه تو مهر دیر دیر اومدم و کم بهتووون سر زدم واقعا ببخشید ولی سعی می کنم بیام و بهتون سر بزنم !

 امیدوااارم همه ی اونایی که محصل هستن امسال سال تحصیلی خوبی داشته باشن و تو درساشوون هم موفق بااشن برااای همتون دعا میکنم امیدوااارم به همه ی آرزوهاتون برسین!

قربوون همتون برررم خیلی خیلی دوستون دااارم !

خب مسلما فروغ عزیز رو یااادم نمی ره میدونم که الان میگین باازم فروغ ؟ولی خب چی کار کنم دوسش ارم دیگه دست خودم که نیست !

من از تو می مردم

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

 

تو با من می رفتی

تودر من می خواندی

وقتی که من خیابان ها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

 

تو از میان نارون ها ,گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها,گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره ذعوت می کردی

تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغهایت می آمدی

 

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

ومن در آینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می آمدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانی ات را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه ام

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم تو گونه هایت را می چسباندی

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

تو گوش میدادی

اما مرا نمی دیدی!

[ ۱۳۸٩/٦/۳۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

زهرا جان کاش برگردی!!

دوباره سلام !!!

به علت تاخیر ١ ماهم از دوستای عزیزم بی خبر بووودم تا اینکه امروز داشتم به وب بچه ها سر می زدم که یه خبر خیلی بدی شنیدم که امیدوارم دروغ باشه !شنیدم که از زهرای عزیز یه چند روزی خبری نبوده تا این که بچه ها متوجه شدن که زهرا از پیشمون رفته!!!!!

زهرا جان امیدوارم هر چه زودتر برگردی و یه پست جدید بزنی و بگی من برگشتم !

با این که من از دوستان صمیمیش نبودم و مدت کمی هم بووود که باهاش آشنا شده بودم ولی تو همین مدت کم هم تونستم این رو بفهمم که واقعا دختر گلی بووووود!خیلی ناراحتم که دارم این پست رو میزنم هیچ وقت فکرشم نمی کردم که روزی برسه که من فوت یکی از دوستام رو تو وبلاگم تسلیت بگم !واقعا متاسفم!

برای ما که دوستانش بودیم اینقدر سخته ! پس برای خانوادش خیلی باید طاقت فرسا باشه امیدوارم خداوند به خانوادش صبر بده تا بتونن این غم بزرگ رو تحمل کنن هر چند که خیلی سخته !

اصلا دوست ندارم تسلیت بگم چون هنوز هم باورم نشده !بازم امیدوارم دروغ باشه و زهرا به زودی برگرده پیشمون !

زهرا جان همیشه دوستت داریم !

از اینجا به همه ی دوستان وبلاگ نویس به خصوص میثم عزیز ,ملودی عزیز,لادی ابوت(لادن) و فرناز عزیز تسلیت عرض میکنم !

[ ۱۳۸٩/٦/٢٦ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دختر پاییز!!!

سلاااااااااااااااااااااااااام به دوستاااای گل خووووودم !!!!

١ ماه ١ماه نمیام  وقتی ام که میام ٢ تا ٢ تا آپ میکنم!!! خوب بذارین الان آپ کنم بعدا که مهر شد نیتونم زیاااد بیااام البته میدونین که من خودم رو می رسونم!نیشخند

اوه اوه  آب همه جارو برداشت انقدرم حالم وخیم نیست بابا!!

خب یه مطلبی نوشتم گفتم واسه شما دوستای گلمم بذارم خوشحال میشم نظرتونو راجع بهش بگین مثل همیشه چه خوب چه بد!!!

راستی پاییز همتونم مباااارک

مرو ای هم نفس مرو ای آغوش گرم بی نفس

بی تو من هیچم مرو!!!

بی تو من تک شاخ عریان پاییزم

بی تو من تک دختر تنهای پاییزم

مرو ای آشیان زندگی

مرو ای کلبه ی دلدادگی

مرو من بی تو سردم من بی تو بی طراوتم!!!

مرو من بی تو تنهایم مرو

چه فکر و خیال عبثی! من چه می گویم؟

تو اکنون نیز رفته ای

آه دخترک چگونه به کلبه ی متروکه ی عشقش می نگرد؟

خدایا!خدایا کمکش کن نگذار در این تنهایی بی او بمیرد!

و سپس دخترک تنها ماند,تنها با نسیمی که یادآوری از او داشت در پاییزی تنها !!! بدوووون او!!!

او رفته بووووووود!

[ ۱۳۸٩/٦/٢٦ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

پرنده

سلااااااااااااااااااااااااااااااام بچه هااااا !!!

باورم نمیشه که ١ ماه آپ نکردم واقعا معذرت میخواااااااام!!!

آخه یه مشکلی پیش اووومد که باعث شد یه چند هفته ای برم شهرستااااان !! من چه دوست بدی ام!!واقعا ببخشید البته چند وقت پیش اومدم آپ کنم ولی چیزی به ذهنم نرسید واسه همین منصرف شدم !

خب یه چند روز دیگه مداااارس باز میشه به همه ی دانش آموزای عزیز از جمله خودم تسلیت عرض میکنم امیدوااارم حال گیری آخرتون باشه!ناراحتمن که اصلا نرسیدم برم خریدام رو بکنم مشکل اینه که یکم مشکل پسند تشریف داررررم اگه خودم نباااشم نمیشه !

جدیدا حرف کم میاررم نمی دونم چی بگم ؟ بهتره تا بیشتر از این آبروریزی نکردم برررررررم ولی قبلش یه شعر از فروغ عزیز رو براتووون میزارم که فکر میکنم خیلی پر معنی بااااشه!لبخندقلب

((پرنده فقط یک پرنده بود))

پرنده گفت :((چه بویی,چه آفتابی, آه!

بهار آمده است

ومن به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.))

پرنده از لب ایوان پرید , مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناااخت

 

پرنده روی هوا

وبر فراز چراغ هااای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه,فقط یک پرنده بووود.

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٤ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اردووووووووووو1

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!! به همه ی دوستااااااای خوفم!

یه عذر خواهی کلی از همه ی دوستان می کنم چون نگفته بودم دارم میرم مسافرت و ازتون خداحافظی نکردم!خجالت

حالا عوضش خاطراتشو واستون تعریف میکنم !!!

مسافرتم خانواذگی نبود , دوستانه بود ! از طرف آموزش و پرورش رفتیم اردبیل!!

خوب خلاصه گفتم به هم وطنای ترکمون هم یه سری بزنم دیگه!زبان

خوب از کجا شروع کنم ؟ از همون کوپه ی قطار شروع می کنم اواش که وارد قطار شدیم فقط ٢ ساعت از این سر به اون سر قطار می رفتیم تا کوپه رو پیدا کنیم .

کوپه رو که پیدا کردیم تارزان بازی شروع شد !!! هیچی دو نفر رفتن بالا من و یکی دیگه از دوستامم چمدونارو میدادیم اون دو تا بذارن بالا!

کلی تو قطار بهمون خوش گذشت گفتیم و خندیدیم شب قرار بود قبل ١٢ مثلااااا بخوابیم

ولی تا ۵ صبح ریز ریز میخندیدیم !!!چشمک

بالاخره صبح ساعت ٧ رسیدیم تبریز از اونجا هم با اتوبوس رفتیم اردبیل خلاصه ساعت ١٠ رسیدیم اردوگاه !

واااااااااااااااااااااااااااای که چقدر قشنگ بود ! پشت اردوگاهمون جنگل بود ! منم که عاشق درخت!

خب میگفتم اتاقامونو نشونمون دادن و ما هم چمدونامونو جا به جا کردیم ! ١٠ نفربودیم تو یه اتاق تقریبا بزرگ ولی خدایی چون با بچه  ها بودم خیلی بهم خوش گذشت !

تشنم شده بود عجیب لیوانمو برداشتم که برم آب بخورم چشمتون روز بد نبینه یه موجودی رو دیدم به نام مارمولک که اسمش مارمولک بود ! تقریبا ٢٠ ,٢۵ سانتی بود ! منم که مارمولک میبینم انگار مار بواااااا دیدم !!نیشخندمارمولکاشم که نمی خزیدن فکر کنم جهش پیدا کرده بودن چون می پریدن!!!!!!!!!وقتی چشمم به جمال نازنینش روشن شدسبزیه جیغی زدم که خودم داشتم کر می شدم فکر کنم جیغش بنفش که چه عرض کنم از نوع ٧ رنگش بود!خندهخلاصه روز اولمون اینگونه آغازید ! یکم که استراحت کردیم بردنمون جاهای تفریحی اردبیل وااااای مردم یه جوری نگاهمون می کردن که انگار از فضا اومدیم ! مخصوصا پسرا کم مونده بود با نگاهاشون بخورنمون ! سر و وضع بچه ها هم مناسب بود ! دیگه نمیدونم چرا اونجوری نگاه میکردن !

خلاااااااصه اونروز بردنمون آب گرم سبلان که بعضی ها رفتن بعضی ها هم نرفتن از جمله من ! با دوستام رفتیم کافی شاپ و بعدشم رفتیم خرید حالا مزاحمتایی که واسمون ایجاد کردن بمااااااند !!! چون خیلی جاها بردنمون فقط بعضی هاشو تعریف می کنم روز دوم بردنمون دریاچه ی شور آبی که یه قایق سواری حسابی کردیم با اینکه سن راننده بالا بود ولی خیلی آدم باحالی بود با سرعت میرفت بعد یهو قایقو کج میکرد خلاصه ما هم کل اونجا رو رو سرمون گرفته بودیم دست و جیغ و ...حالا راننده ی قایق هم همکاری میکرد یهو دیدیم داره آهنگ میخونه اونم چه آهنگی واویلا لیلیقهقههخلاصه کلی خندیدیم یه قایق دیگه اومد از بقلمون رد بشه همین پیره مرده یه لایی تو آب کشید که من مونده بودم خدایی باحااااااال بود کلی آب رومون پاشیدلبخند

بعدش انقدر غرررررررر زدیمو گفتیم و گفتیم تا بردنمون شهر بازی که اون نزدیکی بود خب کودک درون دیگه چی کارش میشه کرد؟؟؟چشمکمثل این!!!

وقتی رسیدیم اونجا به خاطر نداشتن وقت زیاد تصمیم گرفتیم ٢ تا وسیله رو سوار شیم ! رای اکثریت با کشتی صبا و سورتمه بود اول سوار کشتی شدیم خب خودتون که می دونید کشتی صبا ٢ تا نوک داره ٢ ردیف این سمت و اون سمت رو پر کردیم یعنی بالا ترین ردیف!!خلاصه دور اول و دوم و بعدشم سوم به چهارم که رسید احساس میکردم دارم از صندلیم پرت میشم که همینشم با حال بود من همیشه عاشق خطر بودمشیطان

خلاصه رنگ بچه ها گچ شده بود منم قیافه هاشونو میدیدم خندم میگرفت حالا بماند که چقدر اون بالا جیغ و دست و سرو صدا راه انداختیم!بعدشم سورتمه سوار شدیم و کلی خوش گذشت !دیگه انقدر این سورتمه چرخید سر گیجه گرفته بودم بد که پیاده شدیم داشتیممی رفتیم سمت اتوبوس که یه فواره اونجا بود با بچه ها از زیرش رد شدیم و کلی خندیدیم و خیس شدیییم!!سر راهمون ٢ تا پسرم بودن یکیشون دوستشو هول داد طرف من ,منم اصلا حواسم نبود ولی دوستم منو از پشت کشید پسره هم رفت تو چمنا در اصل رفت قاطی باقالیا آخه این حرکت یعنی چی؟ واقعا که ما سورتمه سوار شدیم یکی دیگه گیجش رو میخوره!!!ابلهجاهای دیگه هم رفتیم که اگه بگم طولانی میشه راستیی شب که برگشتیم اردوگااااه جشن پتو و بالش و با هم گرفتیم!!!!

واااااااااااااااااااااای خسته شدم دیگه بقیش بمونه بعدن تعریف می کنم !!ماچحالا هر کی ندونه فکر می کنه کوه کندمخنده!!!

 

خوب دیگه برررررررررررررررررررررررررررررم!!!!

تا برنامه ی بعدی شما را به خدای بزرگ و مهربان می سپارم!!!راستیییییی امروز روز اول ماه رمضون نماز روزه هاتونم قبول!!!!!!!!

 

[ ۱۳۸٩/٥/٢۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

عروسک کووووکی!!!

سلااااااااااااااااااااااااام به دوووووستای گلم!!!

خوبیییین ؟خوشین؟ خوش میگذره ببخشید که یه مدتی نبوووودم یکم سرم شلوووووغ بود !!!!!!!

خوووووووووووب خیلی وقته که فروغ عزیز رو از یاد بردم !!!!

عجب طرفداریم من !

خوب این آپم رو البته این آپ نصفه نیمم رو با شعری از فرووووووغ عزیز تموم میکنم!نیشخند

بدروووووووووووووووووووود!

عروسک کوووکی!

بیش از این ها , آه , آری

بیش از این ها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان , ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

 

می توان با پنجه های خشک

پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده یی میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده , اما کور, اما کر

 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب, خست بیگانه:

((دوست می دارم))

 

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده , در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه یی نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارت نامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بی رنگ کفش کهنه یی پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم , یا مغلوب , یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه یی دنیای خود را دید

می توان در جعبه یی ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها در لابه لای تور و پولک خفت

می توان با هر ندای عاشقی هرزه

بی سبب فریاد کرد و گفت :

((آه من بسیار خوشبختم))

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دفتر عشق مریم و علی!!!

به نام کسی که یادش در بهار من , نامش در اندیشه ی من , عشقش در قلب من , کلامش در دفتر من , دیدارش آرزوی من است .

سلااااااااااااام! به دوستای گل تر از گلم!

چند وقت پیش ها یه داستان خوندددددم خیلی خوشم اوووووومد در اصل خیلی ناراحت شدم!! از مدیر وبلاگ آقای (علی اکبری) البته اگه اشتباه نکرده باشم اجازه گرفتم تا این داستان رو برای شما دوستای گلم تو وبلاگ خودم بذارم که ایشونم لطف کردن اجازه دادن!

اینم از داستان بخونید و لذت ببرید و البته...!!!

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو, آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...........


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند!!!!دل شکستهناراحتافسوس

[ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

برای تو می گویم

به نام خدایی که هستی را با مرگ , دوستی را بی رنگ , زندگی را با رنگ , عشق را رنگارنگ , رنگین کمان را هفت رنگ , شاپرک را صد رنگ ... و من را دلتنگ دوستان آفرید!!!قلب

دوستان عزیزم سلام , این دفعه با یه شعر کوتاه از خودم  آماده ی دیدار شما هستم خوشحال میشم راجع بهش نظر بدین چه خوب چه بد !!! لبخندقلب

 

من همه محو تماشای توام

                           تو همه محو نگاه های منیچشم

من همه محو ستایش توام

                           تو همه محو دعا های منی

من همه محو رسیدن به توام

                           تو همه محو قدم های منی

من همه محو نبود با توام

                           تو همه محو شراب ماتمی!ابرو

من همه محو مرگ قصه ام

                           تو همه محو ربودن غمی

                                                                      ((الهام))

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

حسرت نگاه

[ ۱۳۸٩/٤/۱۸ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

از دست این آقایووووووووون!!!!

سلام دوستان عزیزم امروز که داشتم وبلاگم رو. نگاه می کردم دیدم خیلی غمگینه گفتم یه مطلب شاد بذارم ,شما عزیزان که میاین بهم سر میزنین خیلی خسته و افسرده نشین .قربون همتون برم !!! روز و شبتون خوش .لبخندقلب

پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد

!الو؟....الو...؟   بفرمایید....   چرا جواب نمیدین....؟

! ....جواب نمی داد

! ...فقط فوت می کرد

: ...گفتم

،اگه زشتی یه فوت کن

! ...اگه خوشگلی دو تا

!دو تا فوت کرد

: ...گفتم

،اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن

! ...اگه هستی دو تا

!بازم دو تا فوت کرد

،فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا

،اگه نه یه فوت

! ...اگه آره دو فوت

! ...بازم دو تا فوت کرد

"""""""""""""""

!فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم

!...همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود

،با اشتیاق دوش گرفتم

،بهترین ادوکلنم رو زدم

، ...و شیک ترین لباسمو پوشیدم

: ...از خونه که داشتم می رفتم بیرون

زنم صدام کرد

عزیزم ناهار می آی خونه؟

،نه عزیزم

!امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم

: ...زنم گفت

 

 

 

 

،اگه می خوای

گردنتو بشکنم یه فوت کن

!!!...اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا                                       

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱۸ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱۳ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

   آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی !

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!...

 

دردناکتر از بیماری عشق را هیچ حکیمی به چشم ندیده است و انسان دچار هر درد سختی هم باشد , درد عشق او بر تمامی دردهای دنیا برتر است.

بعضی ها گله دارند که چرا ؟ گل سرخ خار دارد ... در این فکرم که چرا نمی گویند : عجب ... این بوته ی خار گل سرخ دارد!!...

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد.

به جرم نگاه زیبایت تو را در زندان فلبم محکوم به حبس ابد می کنم مگر اینکه در دادگاه عشق , در حضور عاشقان اعتراف کنی دوستم داری.

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد . عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد.

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد , و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته .

عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست.

من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود.

[ ۱۳۸٩/٤/۱۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

مرو من بی تو میمیرم

تو رابا اشک و خون از سینه راندم آخر

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من ,مگو دیگر , مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

       ببر از خاطر آشفته نامم را

               بزن بر سنگ جامم را ,

                                       مرا بشکن

                                            مرا بشکن!!

کنون کز من بجا , مشت پری در آشیان مانده

و آهی

زیر سقف آسمان مانده

              بیا آتش بزن این آشیان را

                          این بال هاو پرها را

                                رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی

بنای عشق و امیدت شود امید جاویدات

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد !!!

  جهان تاریک می شد کهکشان می مرد !!!

  درون سینه ام دل ناله می زد

         باز کن از پای زنجیرم

                           که بگریزم

                               به دامانش بیاویزم

به او

با اشک و خون گویم

                 مرو ,من بی تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

                                 که تو هرگز ندانی

بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم

                                  دگر از غصه لبریزم

و اینک دلا خو کن به تنهایی , که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد !

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است !!!  

                                     

 

                   

    

[ ۱۳۸٩/۳/۱٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

پنجره ای رو به عشق

عشق مانند گلی زیباست , گلی که نمی توان دید با وجود این , عطر دل انگیزش باغ مرا سرایی شگفت انگیز می کند.

love is a beautiful flower that cannot be touched but it's fragrance nonetheless makes my garden a wonder ful place

مسیح (ع) نیامد تا عشق را به تنهایی تفسیر کند, بلکه آمد عشق را به اثبات برساند.

Jesus did not come simply to explain love he came to demonstrate it

عشق کور نیست . عشق بیشتر از هر نگاهی قادر است هدف و توانایی را در وجودمان هست مشاهده کند .

Love is not blind ; love sees a great deal more than the actual. love sees the ideal the potential

آن کس که دیگری را دوست ندارد خدا را نمی شناسد زیرا او خود عشق است.

Whoever does not love does not khnow god because god is a love

وازها ی صمیمانه به سرعت و به سادگی بیان می شوند, اما پزواک آنها همواره باقی می ماند.

Friendly words can be quick and easy to say but their echoes go on forever

معنی عشق این نیست که تنها نیازمند عشق خداییم بلکه باید به خود بیاورانیم که همه ی ما گرفتار عشق اوییم.

The root of love is not the will to love but the faith that one is loved by god

اگر در پی معنای عشقیم در فرهنگ های لغت به دنبال آن نگردیم. بلکه از تپه ای جویا شویم که مسیح (ع)  را بر آن به صلیب کشیدند.

If we are looking for a definition of love we should look not in a nary but at calvardictioy

 

[ ۱۳۸٩/۱/٧ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

سال نو

دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه ی سال ... و چه دورند و چه نزدیک به هم.

خیلی دوستون دارم بچه ها امیدوارم سال خوبی داشته باشین

سال نو مبارکقلبهورا

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

می روم از اینجا اما نه جایی دور

سلام بچه ها , خیلی وقت بود خودم ننوشته بودم ولی خوب اشکالی نداره , اومدم بگم من فردا با دوستام از طرف مدرسه داریم میریم مشهد فکر کنم خیلی خوش بگذره,       ((جای شما خالی) ) .خلاصه خوبی , بدی از من دیدین حلال کنین .

شاید قطار ما هم مثل اون دو تا قطار دیگه به قول بچه ها سقوط کردچشمک 

البته خدا نکنهزبانولی خوب !!!!!!!!!! سوغاتی که اگرم براتون بیارم نمی تونم بهتون بدم ولی سعی می کنم یه عالمه خاطرات خوب و قشنگ براتون بیارم که شما هم تو شادی های من شریک بشین خدانگهدار!! ماچقلب

بپای عاشقی ها مینویسم هر آن اشکی که در پای تو ریزم تورفتی قلب من جا مانده اینجا ولی تنها توئی ؛؛عشق عزیزم؛؛ پس ازتو دل نمیگیرد قراری ندارم بعد تو من روزگاری تو رفتی و زمستان جدائی ترک داده دلم در بیصدائی زاین سرمای تلخ بیقراری نمی آید دگر برما بهاری اگر حتی دگر با من نمانی! نگیرم دل زتو درزندگانی وگر از تو نگیرم هم نشانی درون سینه ی من جاودانی بپای عاشقی ها مینویسم هر آن اشکی که در پای تو ریزم هر آن اشکی که در پای تو ریزم!!!!

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/٤ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آینه

آینه پرسید : چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است . فقط دقایقی تاخیر کرده است .

گفتم : امروز هوا سرد بوده است , شاید موعد قرار تغییر کرده است .

گفتم : از عشق من چنین سخن مگو .

گفت خوابی ؟؟؟ سال ها دیر کرده است .

در آینه به خود نگاهی کردم : آه ... عشق تو عجب مرا پیر کرده است .

گفت آینه : منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است .دل شکسته

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

از دوست داشتن

امروز اومدم تا یه شعر زیبای دیگر از فروغ عزیز رو براتون بنویسم . خودمم این شعر رو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.قلب

       

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

                                      شعر دیوانه ی تب آلودم

                               شرمگین از شیار خواهش ها

                                  پیکرش را دوباره می سوزد

                                      عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

                                    از سیاهی چرا حذر کردن

                         شب پر از قطره های الماس است

                                آنچه از شب بجای می ماند 

                                عطر سکر آور گل یاس است

آه , بگذار گم شوم در تو

کسی نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی  

                                              آه بگذار زین دریچه ی باز

                                                 خفته در پرنیان رویا ها

                                                با پر روشنی سفر گیرم

                                                   بگذرم از حصار دنیا ها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم , تو, پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو , بار دیگر تو

                                      آنچه در من نهفته دریایی ست

                                                 کی توان نهفتنم باشد

                                           با تو زین سهمگین طوفانی

                                              کاش یارای گفتنم باشد

بس ک لبریزم از تو , می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

                                       آری آغاز دوست داشتن است

                                             گر چه پایان راه ناپیداست

                                              من به پایان دگر نیندیشم

                                  که همین دوست داشتن زیباست

   (( فروغ فرخزاد))

                                 

                                            

                                            

 

 

 

 

 

                                      

                    

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم زرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند , شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

دردا که تا به روی تو خندیدم

در رنج من نشستی و کوشیدی

اشکم چو رنگ خون شقایق شد

آنرا به جام کردی و نوشیدی

چون نام خود به پای تو افکندم

افکندیم به دامن دام ننگ

آه ... ای الهه کیست که می کوبد

آینه ی امید مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

روی آتشین تو را دیدم

همراه با نوای غمی شیرین

در معبد سکوت تو رقصیدم

اما ... دریغ و درد که جز حسرت

هرگز نبود باده به جام من

افسوس ... ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه ی نام من ؟

از من جز این دو دیده ی اشک آلود

آخر بگو ...چه مانده که بستانی؟

ای شعر ای الهه ی خون آشام

دیگر بس است این همه قربانی

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

بعد ها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها , دیروزها!!

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای نا شناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من , با یاد من بیگانه ای

در بر آینه می ماند به جای

تار مویی , نقش دستی , شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دورو پنهان می شود

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ.

                                             ((فروغ فرخزاد))

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٩/۱٠ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اندکی بیاندیش

سلام دوستان عزیزم ببخشید که یه کم دیر کردم .ولی خوب حالا اومدم که آپ کنم این مهمهمگه نه؟؟؟؟؟؟یه چند تا جمله ی قشنگ پیدا کردم که دوست دارم برای شما هم بنویسم .

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

 

 

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوس.

 

از هیچ شروع کردم و به هیچ رسیدم ، آری این قانون دنیای ماست ، بی وفایی ، ستم ، مجازات ، درد ، رنج ، چه کسی می آید تا این قانون را عوض کند ، آری آن کس مرگ است .

 

 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

 

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی..کوشش عاشق بیچاره به جایی

 در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم اما کدام گل احساس باغبان را می فهمد آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد ؟

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................

 

 

 

 

 

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق.. یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید... آه عاشق زود گیر دامن معشوق را.

 

 

 

بی تو امشب باز یک گوشه نشستم در خیالم آمدم پیش تو و گفتم که خستم از همه چیز و همه کس به تو گفتم های های گریه کردم زار زار ناله کردم گفتم اینجا غصه دارم هیچکس را هم ندارم از همه چیز و همه کس من گسستم با همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم از تو پرسیدم تو میدانی که هستم؟ تو به من خندیدی و گفتی که باز هم در این دنیای زیبا چشم بر خوبیها بستم.

 

خداحافظ همین حالا , همین حالا که من تنهام , خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام , خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید , به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید .                      

اگر میگم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست , نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست.

داستان غمگین زندگی این نیست که آدما یه روزی فنا میشن اینه که از دوست داشتن باز می مونن.

 

 

 

 

 

روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. پروفسور محمود حسابی

 

 

[ ۱۳۸۸/۸/۳٠ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد .

لبخند زیبای خداوند روزت مبارک.

روز دختر بر همه ی دخترای خوب و نازنین مبارک

[ ۱۳۸۸/٧/٢٩ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                            همه شب چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                            شدم آن عاشق دیوانه که بود بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

                                            باغ صد خاطره خندید, عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

                                           پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

لحظه ای بر لب آن جوی نشستیم

                                           تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

                                           آسمان صاف و شب آرام

 بخت خندان و زمان رام

                                         شب و مهتاب و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

                                       یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

                                      آب آیینه ی عشق گذران  است                                   

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

                                     باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

                                      با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم

                                       روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر سر بام تو نشستم, تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

                                      باز گفتم تو صیادی و من آهوی دشتم

تا در دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم

                                        حذر از عشق ندانم  , نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت , مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

                                        اشک در چشم تو لبریز , ماه بر عشق تو خندید

رفت در ظلمت غمآن شب و شبهای دگر هم

                                        نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                                         بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

                                        

[ ۱۳۸۸/٧/٢٩ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

کعبه

به کعبه گفتم :

 تو از خاکی منم خاک , چرا باید دور تو بگردم ؟

ندا آمد :

تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم.

[ ۱۳۸۸/٧/٢٩ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

 

باز کن پنجره ها را , ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پزمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

                         و بهار را

                                        باورکن قلب

[ ۱۳۸۸/٧/۱٦ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

چگونه می سرایی؟

با چشم و دلی ز مهر سرشار

پرسید :

((چگونه می سرایی؟

در چنبر عالم زمینی

یکباره چه می شوی هوایی؟

ناگه ز کدام زخمه , گردد

چنگ دلت از نوا , نوایی؟

 

جانت ز کدام جلوه یابد

این نقش و نگار کبریایی؟

 

گر نیست لطیفه ی بهشتی

ور نیست ودیعه ی خدایی

 

با پردگیان عالم شعر

دیدار چگونه می نمایی؟

 

پیغام چگونه می فرستی

الهام چگونه می ربایی؟ ))

 

گفتم که :

((ندانم و , ندانم

این نیز که من که ام ؟ کجایی؟

 

وین کیست درون من که نالد

من نایم اگر, کجاست نایی؟

 

فریاد مرا چگونه ریزد

در قالب تنگ شش هجایی

 

تا در نگری جدایم از خویش

جان رقص کنان از این جدایی

 

سیمرغ خیال می کشد بال

مجذوب حلاوت رهایی

 

پوینده ,تمام هستی من

هر ذره , به سوی روشنایی

 

هر صبح رهاتر از پرستو

این پیک دیار آشنایی

 

در دشت فلک به دانه چینی

در جوی سحر به سینه سایی

 

از کلبه ی تنگ بینوایان

تا قصر بلند پادشاهی

 

بر بام ستاره ها بر آیم

هر شام بدین شکسته پایی

 

تا ... بشکفد این جوانه ی شعر

چون تاج سپیده دم , طلایی

 

با این همه , در دل تو ای دوست

تا نیست امید رهگشایی))

 

((ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی))

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

سوال

سلام بر همگی دوستان . یه سوالی داشتم . توی سایت بهار بیست یه قسمتی هست که می تونیم روی وبلاگ شکل هایی بزاریم مثل پرواز دو تا پرنده یا قطرات شبنم یا ستاره هایی که از بالای وبلاگ می آن . و همشونم حرکت می کنن . باید کد هر کدومو که دوست داریم تو قسمت ویرایش کد قالب  کپی کنیم من این کارو کردم ولی روی وبلاگم اعمال نشد اگه کسی میتونه کمکم کنه تو قسمت نظرات بگه چی کار کنم .

ممنون میشم اگه کمکم کنید برای گذاشتن ساعت و فال حافظ و تقویم هم همین کارو کردم ولی متاسفانه اعمال نمیشه . منتظرم تا راهنماییم کنید . از همتون ممنونم

تا دیداری بعد .

[ ۱۳۸۸/٧/۱۳ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

تنهایی2

روی هر شانه سری وقت وداع می گرید سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست این است غم تنهایی دل بی پروایم من چه کنم ؟

تنهایی یعنی نداشتن سنگ صبوری , یعنی نداشتن شانه ای برای گریستن , یعنی بی او ماندن , یعنی دور از او ماندن . کاری نمی توان کرد . باز هم اوست که مرا رها کرد و رفت.

باز این من هستم که شبنم های وجودم از چشمانم فرو میریزد. و این دنیای غم گرفته ی بی او را بارانی تر می سازد.باز این من هستم که خسته تر از همیشه ترانه های غمناک را میسرایم.  باز این من هستم که سر بر بالین مرگ می گذارم و چشمانم را بی او از جهان هستی فرو می بندم.

 

اینم از خودم بود قربون همتون امیدوارم خوشتون بیاد بچه ها لطفا بگید خوب می نویسم یا نه ؟؟؟؟؟ اگرم بد بود بگید ناراحت نمیشم. فعلا بدروووووود

[ ۱۳۸۸/٧/۱۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

تنهایی

در بی صدا ترین لحظه هایم تنها تو بودی ,تو بودی که مرا به سوی خود می خواندی در آن لحظه های بی صدا , صدای تو بود که مرا به خود می آورد صدای تو بود که در گوشم طنین انداز می شد تنها تو بودی که مرا از اعماق وجودم بیرون می کشیدی و از دنیای خیالات به دنیای عشقت پرتاب میکردی . ولی مدتی بی خبری برای من و تنهایی وجودم نیازی است که آن را حس می کنم.

پس تو نیز برو و تنهایم بگذار می خواهم تنها بمانم مرا فراموش کنید مرا از یاد ها و خاطره هایتان پاک کنید . من دیگر منی نیستم که بمانم که زندگی کنم که بخواهم من دیگر هیچی نیستم . 

اینو از خودم نوشتم دوست داشتم یه چیزی راجع به تنهایی بگم این به ذهنم رسید . امیدوارم خوشتون بیاد .قلب

[ ۱۳۸۸/٧/۱٢ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

برگ و باد

باد , پیچید در ترانه ی برگ

برگ لغزید از بهانه ی باد

هر کجا برگ خشک بود افتاد

باغ نالید و گفت :

                          - ((باد , مباد ))

در شگفتم گناه باد چه بود ؟

برگ,خشکیده بود, باد ربود .

باد , هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ دست باد نبود .

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کندچون برگ

مرگ ,ناگاه می برد چون باد,

زندگی کرده دشمنی یا مرگ ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد سر برسد

تو هم ای دوست ذره ذره مکش

تا نخواهم که زودتر برسد.

 

[ ۱۳۸۸/٧/٩ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

باغ

باغ بود, اما , فضایش سهمناک

 

باغ , اما , سرو هایش سر فرو برده به خاک

 

باغ , اما , سنگ به جای چمن روییده در هم

                                                      تنگ , تنگ

باغ ,اما نارون ها, نسترن ها , زیر سنگ

 

باغ , اما عطر نابودی در آن می زد نفس

باغ ,اما مرغ خاموشی در آن می خواند و بس

باغ , اما خاک صحرای عدم در چشم برگ

باغ, اما هر قدم پیغامی از دنیای مرگ

 

زرفنای خاک بود و جان بسیاران در او

ناله های باد و گیسو کندن باران در او

آتش دل های یاران در غم یاران در او

 

ای کدامین دست ناپیدا  درین هفت آسمان

تا کجا می گستری این دام را؟

تا به کی می پروری این مرگ خون آشام را ؟

کی به پایان می رسانی این ربودن های بی هنگام را ؟

 

سنگ را می شست باران تا بشوید نام را

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/٩ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

هشدار

دوستان عزیز این مطلب پایینی رو از وبلاگ کسی برداشتم منتها اسم وبلاگ رو  یادم نمی یاد   گفتم که بعد دلخور نشید

[ ۱۳۸۸/٧/٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

گفتی از عشق بنویس ... می نویسم از عشق

((گفتی از عشق بنویس ... می نویسم از عشق))

گفتی از عشق بنویس... مینویسم از عشق ...

میخواهم از تو بنویسم ... تویی که عزیز دلمی ...

خون تو رگهای منی...اری ... میخواهم از تو بنویسم

از عشق و صداقتت...از شیطانی هایت... از خنده هایت... از صدای دلنشین و نازنینت

از خودت ... از وجودت ... از زیبایی های کلامت...

گفتی از عشق بنویس ... باز نوشتم ...گفتی از غم ننویس...حرفی ندارم

انقدر دوستت دارم ...انقدر عاشقتم...که زندگی بی تو محاله ... عزیزم...

ان قدر دوستت دارم ... که زندگی بی تو برام یه جاده ی کویریه ...

یه قول بده پیش دلم یه وقت نری ... تنها بشم ... اسیر روزگار بشم

بشم یه مریم تنها ...تو اوج انتظار تو یه وقتایی گم و گور بشم...

دلم میخواد تا میتونم ... کنار تو ... به ارامش دل برسم ...

اما میدونی عشق من ...گاهی اوقات دلم شور میزنه... از تنهای های روزگار

از حکمت های روزگار ... از دوری و درد انتظار...

اما میدونی عشق من ... میخوام تا زنده ام ... دوست بدارم  ... عاشقت باشم

چون تو مقدسی برام...چون که عزیز دلمی

[ ۱۳۸۸/٧/٩ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

شعله ی بیدار

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود.

می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود.

 

عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار

روشنگر شب های بلند قفسم بود.

 

آن بخت گریزنده دمی آمدو بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود.

 

بالله که بجز تو یاد تو گر هیچ کسم هست

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود.

 

سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود.

 

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود.

                                      فریدون مشیری         

[ ۱۳۸۸/٧/۸ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

دوستان عزیزم این شعر مال من نیست این دو شعر آخر از آقای فریدون مشیری است . با تشکر

[ ۱۳۸۸/٧/٧ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

درس محبت

آه  ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت.

 

ای مرغک سر گشته کدامین هویس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت ؟

 

ای آهوی تنهای گریزان پریشان

خون می چکد از حلقه ی پیچان کمندت .

 

ای جام به هم ریخته , صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو می شکنندت .

 

آه ای دل آزرده , درین هستی کوتاه

آتش به سرم می رود از آه بلندت .

 

جان در صدف شعر گهر کردی و گفتی

صاحب نظرانند پشیزی بخرندت .

 

ارزان ترت از هیچ گرفتند  و  گذشتند

امروز ندانم که فروشند به چندت ؟

 

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی

ارزان تر ازین درس محبت ندهندت.

 

[ ۱۳۸۸/٧/٧ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

کجا باید صدا سر داد؟

                  در زیر کدامین آسمان

                               روی کدامین کوه ؟

که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد

کجا باید صدا سر داد ؟

فضا خاموش و درگاه عبادت دور است

زمین کر  آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

به دوشم گر چه بار غم توان فر ساست

وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم

تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته ست.

دلم با صد هزاران رشته با این خلق

                                با این مهر با این ماه

                                با این خاک با این آب ...

                                                                       پیوسته ست .

مرا از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .

جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردی ست .

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیامو زیم

بمانم تا عدالت را بر افرازم بیفروزم

خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم

چه فردایی چه دنیایی

              جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم ای خدا

                                       ای آسمان

                                                  ای شب

نمی خواهم

                  نمی خواهم

                                   نمی خواهم

                                                      مگر زور است ؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/٧/٧ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

جملات زیبا و ارزشمند

One song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد



One flower can wake the dream
یک گل میتواند بهار را بیاورد



One tree can start a forest
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد



One bird can herald spring
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد



One smile begins a friendship
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد



One handclasp lifts a soul
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند



One star can guide a ship at sea
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند



One word can frame the goal
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند



One vote can change a nation
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند



One sunbeam lights a room
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند



One candle wipes out darkness
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد



One laugh will conquer gloom
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند



One hope will raise our spirits
یک امید روحیه را بالا می برد



One touch can show you care
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند



One voice can speak with wisdom
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد



One heart can know what's true
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد



One life can make a difference
یک زندگی میتواند متفاوت باشد



You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست

 

منبع خورشید ایران

[ ۱۳۸۸/٧/٥ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

جملات زیبا

: انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . . ( وین دایر

 

 

پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 هرکه دنیا خواهد، علم آموزد و هرکه آخرت خواهد در عمل کوشد.

 

شش چیز را شعار خود سازید: 1- در شروع هر کاری بسم الله بگویید. 2- در هر نعمتی الحمدلله بگویید. 3- در هر کار که قصد انجامش را دارید، انشاءالله بگویید. 4- در هر مصیبتی استغفرالله بگویید. 5- در هر مصیبتی که به شما وارد میشود، انالله و انا الیه راجعون بگویید. 6- ذکر مرتب لااله الا الله را فراموش نکنید.

 

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند و مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

 

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی، وآنرا به نماز و طاعت آباد کنی. روزی دوهزار بنده آزاد کنی، ب

نیک سهل است زنده بی جان کرد، کشته را باز زنده نتوان کرد. شرط عقل است صبر تیر انداز، که چو رفت از کمان نیابد باز.

 

آنکه در راحت و تنعم زیست، او چه داند که حال گرسنه چیست. حال درماندگان کسی داند، که به احوال خویش درماند.

 

نه هر بازو که در وی قوتی هست، به مردی عاجزان را بشکند دست. ضعیفان را مکن بر دل گزندی، که درمانی به جور زورمندی.

 

موحد چه در پای ریزد زرش، چه شمشیر هندی نهی بر سرش. امید و هراسش نباشد ز کس، بر این است بنیاد توحید و بس.

 

وامش مده آنکه بی نماز است، گرچه دهنش ز فاقه باز است. کو فرض خدا نمیگذارد، از قرض تو نیز غم ندارد.

 

نرد

آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست، مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید. به همه حال اسیری که ز بندی برهد، بهتر از حال امیری که گرفتار آید.

 

کسیکه غرور دارد حاضر است گم شود و راه را از دیگران نپرسد.

 

میان دو کس جنگ چون آتش است، سخن چشن بدبخت هیزم کش است. کنند این و آن خوش دگرباره دل، وی اندر میان کور بخت و خجل.

 

در سخن با دوستان آهسته باش، تا ندارد دشمن خونخوار گوش. پیش دیوار آنچه گویی هوش دار، تا نباشد در پس دیوار موش.

 

شهوت چو آتش است از وی بپرهیز، به خود بر  آتش دوزخ مکن تیز. در آن آتش نداری طاقت سوز، به صبر آبی برین آتش زن امروز.

 

هرک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/٥ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آخه چرا یادت میره

سلام دوستای گلم میخواستم یه چیزی بگم حالا که لطف کردین و اومدین یه سری به من زدید لا اقل نظر بزارید تا من بفهمم شما ها میاید به من سر می زنید آخرش با این کاراتون من وبلاگ نویسی رو ترک میکنمگریهآخه وقتی شما نظر نمی ذارید من دیگه اشتیاقی ندارم که یه مطلب دیگه بزارم پس نظر یادت نره.

[ ۱۳۸۸/٧/٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

چقدر سخته

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوز دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو بازو های کسی بزاری که روزی همه ی وجودت زیر آواره غرورش له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی . چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت ... . قلبخجالتدل شکسته

[ ۱۳۸۸/٧/٥ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

تست روانشناسی عاشقی

به نظر اشترنبرگ عشق مثل یک مثلث است و بهترین عشق به مثلث متساوی الاضلاع شباهت دارد. عشق سه عنصر دارد : صمیمیت هوس و تعهد . عشق زمانی بهترین حالت را خواهد داشت که هر یک از سه عنصر را تقریبا به طور یکسان شامل شود .

 دستور العمل:

در جای خالی هر یک از جملات مقیاس زیر ابتدا اسم کسی را که دوست دارید یا شیفته او هستید بنویسید . بعد مشخص کنید که تا چه اندازه با هر یک از جملات موافق هستید . برای این کار از مقیاس 9 درجه ای که در آن عدد 1به معنای اصلا. عدد 5به معنای به طور متوسط. 9به معنای به طور کامل استفاده کنید . از بقیه اعداد بین 1و 9 بر اساس سطح موافقت خود با جملات کمک بگیرید .


1 . به شدت در فکر راحتی .......... هستم .

2. با .........روابط بسیار گرمی دارم .

3 . در مواقع دشوار میتوانم روی ......... حساب کنم .

4 . ........... میتواند در مواقع دشوار روی من حساب کند .

5. آماده ام هر چه دارم با ............ . قسمت کنم .

6 . ............ خیلی مرا از نظر عاطفی حمایت میکند .

7 . ............ . را از نظر عاطفی خیلی حمایت می کنم .

8 . با ........... خیلی خوب ارطباط بر قرار می کنم .

9 . در زندگی خود خیلی به ........... بدهکار هستم .

10 . خیلی خودم را به ............ ... نزدیک احساس می کنم .

11 . با ............ روابط بسیار خوشایندی دارم .

12 . به نظر خودم ............را خیلی خوب درک می کنم .

13 . ........... مرا خیلی خوب درک می کند .

14 . فکر می کنم که می توانم به ......... افتخار کنم .

15 . برخی اسرار خودم را در اختیار ........ می گذارم .

16 . هیچ چیزی مرا به اندازه دیدن ............ بر نمی انگیزد .

17 . تعجب می کنم که در طول روز نیز خواب ......... را می بینم .

18 . رابطه من با ......خیلی روانتیک است .

19 .شخصا ........ را خیلی جذاب می دانم .

20 .به نظر من ............ یک فرد ایده ال است .

21. اصلا نمی توانم فکر کنم که فرد دیگری مثل ...... بتواند مرا اینقدر خوشحال کند .

22. تر جیح می دهم با ...... باشم نه با هر کس دیگری .

23 .هیچ چیزی مهمتر از رابطه من با ......... نیست.

24. مخصوصا دوست دارم با ........... رابطه فیزیکی داشته باشم .

25 .در رابطه من با ......... تقریبا سحر و جادو وجود دارد .

26 .واقعا ......... را می پرستم .

27 .نمی توانم بدون ........... زندگی کنم .

28 .رابطه من با ............ . خیلی هوس انگیز است .

29 . وقتی فیلمهای عاشقانه نگاه می کنم و وقتی رمانهای عشقی می خوانم به یاد ........... می افتم .

30 . در مورد .......... همیشه خیال پردازی می کنم .

31. متقاعد شده ام که ............ . را دوست دارم .

32 .تلاش من این است که رابطه ام را با .......... حفظ کنم .

33 به علت تعهدی که نسبت به ......... دارم اجازه نمی دهم کسی بین ما دخالت کند .

34 .معتقدم که رابطه من با ........... همیشه ثابت خواهد ماند .

35 . هیچ چیزی نمی تواند در تعهد من نسبت به ........... خلل وارد کند .

36 . عشق من نسبت به ............ تا آخر عمر م باقی خواهد ماند .

37. همیشه نسبت به ........ احساس مسئولیت خواهم کرد .

38 . تعهد من نسبت به ........... بسیار سفت و سخت است .

39 . نمی توانم تصور کنم که بین من و .......... فاصله بیفتد .

40 .در مورد عشق خود نسبت به ............ تردید ندارم .

41 . رابطه خودم را با .......... دائمی می دانم .

42 . رابطه خودم را با ............ .. یک تصمیم گیری عاقلانه می دانم .

43 . خودم را نسبت به ........... مسئول می دانم .

44 . تصمیم دارم به رابطه خود با ........... ادامه دهم .

45 . حتی زمانی که ........... رفتار نا مناسب دارد سعی می کنم رابطه خود را با او حفظ کنم .


نمره گذاری :
15 جمله اول صمیمیت. 15 جمله بعدی هوس. و 15 جمله آخر ی تعهد را منعکس می کنند .اعدادی را که در جلو هر گروه 15 جمله ای گذاشتید جمع کنید تا سطح شما در سه عنصر عشق معلوم شود .

برای تفسیر نتایج خود می توانید به درجه بندی زیر نگاه کنید .


مقایسه نتایج خود با نتایج دیگران ( هنجار ها )

نتایج

در صد ها

صمیمیت

هوس

 تعهد

93

73

85

15

102

85

96

30

111

98

108

50

120

110

120

70

129

123

131

85


با ارزیابی شدت نسبی سه عنصر عشق می توانید از تفسیر های زیر کمک بگیرید تا بدانید که معشوق خود را چقدر دوست دارید .

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------

فقدان عشق: در این نوع رابطه هیچ یک از عناصر عشق و جود ندارد.این رابطه را در زندگی روزانه با مردم عادی داریم . اگر احساستان درباره معشوقتان از این نوع باشد می توان گفت رابطه تان در معرض خطر است .

 همدلی: این احساس زمانی دست می دهد که هوس و تعهد به مقدار کم حضور داشته باشند . اما صمیمیت در حد بالایی باشد . این احساس رامعمولا در مورد دوستان صمیمی داریم .

وسوسه یا شور و شوق :از ویژگی های روابطی است که در آنها هوس شدید است اما صمیمیت و تعهد در سطح ضعیفی قرار دارند.

عشق خالی :زمانی احساس می شود که تعهد قوی باشد اما هوس و صمیمیت در سطح پایینی قرار گیرند .

عشق رمانتیک :هوس و صمیمیت شدید است اما به اندازه کافی زندگی مشترک یا تجربه مشترک ندارند تا متقابلا احساس تعهد کنند .

عشق عاطفی : صمیمیت و تعهد شدید است اما هوس ضعیف .

عشق ساده لوحانه :هوس و تعهد بالاست اما صمیمیت ضعیف است .در زوجهایی دیده می شود که یک عنصر مشترک قوی دارند و به همین دلیل تصمیممی گیرند ازدواج کنند حتی اگر یکدیگر را نشناسند . آنها پس از آنکه نسبت به هم متعهد می شوند احساس صمیمیت می کنند . گاهی هم احساس می کنند همدیگر را دوست ندارند .

عشق آرمانی :این عشق کامل سه عنصر را به طور سخاوتمندانه در خود دارد .همانطور که اشترنبرگ می گوید : رسیدن به این مرحله خیلی آسانتر از نگهداشتن آن است . "ایا می توانید عشق آرمانی داشته باشید شما و همسرتان ؟!

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/٤ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

روزه مبادا

وقتی تو نیستی,نه هستهای ما چونان که بایدند,نه بایدها چونان که هستند....

مثل همیشه,اخر حرفم و حرف اخرم را با بغض می خورم....

عمریست که لبخندهایم را در دل ذخیره می کنم,,,,به امید روز مبادا...

اما در صفحات تقویم روزی به اسم روز مبادا نیست

ان روز هر چه باشد,شبیه دیروز,چونان امروز ومانند همه روزهای دیگر زندگیست

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند,نه بایدها چونان که هستند...

هر روز با تو روز مباداست...

[ ۱۳۸۸/٦/٢٩ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

عاشقم بر خط زیبا عاشقم بر شعر ناب

عاشقم بر خط زیبا عاشقم بر شعر ناب                                                      

                                 آنچه می بخشد مرا شور و شکوه و التهاب

بر طبیعت بر خدا بر روشنی بر دوستی

                                 عاشقم بر سبزه و گل عاشقم بر آفتاب

عاشقم بر آنچه ایزد آفرید و هدیه کرد

                                 کوه , آتش , ابر , تندر , آسمان , دریا , سراب

دوست دارم زندگی را دوست دارم عشق را

                                 آنچه می ماند به جا و نیست نقش یک حباب

دوست دارم رویش و بالیدن و پرواز را

                                عاشقم بر آنچه بخشد بر تکاپویم شتاب

ساده ام من, صاف و صادق , بی ریا, یکرنگ پاک

                                وازه ها سر می کشند از عمق جانم بی حجاب

شعله هایی در نهان دارم که می سازد مرا

                                آنچه گفتم حاصل یک عمر افکار من است

 بی سبب پنهان نکردم چهره در زیر نقاب

                                ارج بنهادم به پاکی, عشق, ایمان ,مردمی

آنچه را خواندم فراوان روی اوراق کتاب

                                بودن ما گاهی از اندهو دارد سایه ای

می شود منها کنیم این غصه ها رو از حساب

                               گر دو راهی باشد از نابودن و بودن بدان

شادو سرخوش می کنم من بودنم را انتخاب

                               زندگی حتی اگر یک پرسش مرموز بود

می توان با " مهربانی " گشت دنبال جواب

                                                                                                  هوروش نوابی

[ ۱۳۸۸/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳۸۸/٦/٢٢ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟! گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم                 وتازه داشته باشد بیا گناه کنیم
نگاه و بوسه ولبخند اگر گناه بود             بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم


دریا خودش را با موج تعریف می کند جنگل خودش را با درخت آسمان خودش را با ستاره ها و من خودم را با تو تعریف می کنم

تو بارانی من باران پرستم
تودریایی من امواج تو هستم
اگرروزی بپرسی باز گویم:
تو من هستی و من نقش تو هستم

عاقبت از عشق تو اهل کلیسا میشوم                میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم
آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح            یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود
با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند ،انسانهای منطقی هستند . 2- کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء می کنند ،دیر منطق را قبول می کنند و معمولاً غیر منطقی هستند . 3- کسانی که از خطوط عمودی

 

استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند . 4-کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظمی هستند . 5- کسانی که با فشارامضاء می کنند ، در کودکی سختی کشیده اند

 


عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٦/٢٢ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

من بنای عقل را در هم کوبیدم

                            با دستهای عشق

من شادیهایم را معامله کردم

                            باذره  ای از اندوه لاله

من آسمان را به اشک کشیدم

                            وکویر را با خنده پر کردم

من گلو را به خنجر

                           و ساقه های گندم را به نوازش داس معتاد کردم   

به کویر آموختم زخمهایش را

                           با نمک مرهم کند

من برای تنهایی عشق شقایق دشت دور

                                   به وحشت افتادم

                                   و خدا را از ایمان خویش

                                                      ترساندم.قلبلبخندماچ

[ ۱۳۸۸/٦/٢٠ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

توجه

دوستان عزیزم برای اینکه مطالب گذشت رو به طور کامل ببنید از کلمات کلیدی کنار صفحه استفاده کنید با تشکر.لبخندقلبماچ

[ ۱۳۸۸/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

نگاهی عجیب

دوستان عزیزم سلام یه کتابی خوندم از این قسمتش خوشم اومد گفتم برای شما هم بنویسم. قلب

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد . نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد بعد ها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد . برای من خیلی عجیب بود گویی حرف دلم را کلمه به کلمه رونویسی کرده است رویاهایی که گمان می کردم تنها از آن من است همان نگاه همان فصل ستاره باران همان خاک نمناک چقدر سخت است بعد از گذشت ٢۵ سال خود را در قالب دختری آن هم تا این حد شباهت نظاره گر باشی .

 

[ ۱۳۸۸/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

استاد خیالی

اما چه شگفت انگیز بود بی آنکه خسته شوم با شورو شوقی وصف نشدنی سخنان شیرینش را یاد می گرفتم . او ابتدا فقط استاد بود و من شاگرد با او تمام نقاط آن سرزمین را رفتم و دیدم دنیایی که او برای خود ساخته بود با دنیای ما که روی زمین راه می رویم روی زمین زندگی می کنیم فاصله ی زیادی دارد به خود می بالیدم که از بین تمام آدم های روی زمین من انتخاب شده ام شبها با او بودم و روز ها به زمین باز می گشتم . حرف ها و آموخته های او به ذهنم وسعت بخشید انتظاراتم با توقعات دختر ها ی هم سنم فرق داشت و حتی اعتقاداتم متفاوت بود او چقدر خوب مرا درک می کرد و چه راحت می توانستم برایش از همه چیز سخن بگویم . ما با هم یکی شدیم اما افسوس که او به دنیای واقعیت تعلق نداشت .دل شکسته

[ ۱۳۸۸/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

خاطرات کودکی

سلام دوستان گلم امروز اومدم تا یه چند تایی از خاطرات بچگیمو براتون بنویسم.

بچه که بودم از شیطونی لنگه نداشتم تا حالا تو عمرم از خودم شیطون تر فقط یکی رو دیدم که اونم پسر خالم بود .خلاصه بچگیم با شیطنت و آتیش سوزوندن گذشت. وقتی که پنج سالم بود یه روز دوستم با مامانش اومد خونمون بعد از این که یه کم با هم بازی کردیم رفتیم تو راهروی خونه راهرومون 3 تا پله می خورد می رفت بالا یهو چشمم  به یه اسباب بازی بالای کمد افتاد منم که شیطون رفتم تو فکر که اون اسباب بازی رو بیارمش پایین مامانم اینا تو سالن بودن یه صندلی جور کردمو گذاشتم زیر پام که دستم به بالای کمد برسه چشمتون روز بد نبینه اونجا هم که سرامیک بود و اون قسمتم فرش نداشت  صندلی روی سرامیک سر خورد و من افتادم حالا از شانس بد منم نزدیک پله ها بودم خودمو صندلی با هم با هم افتادیم و سر بنده شکست و یه پایه ی صندلی ببنید دیگه با چه شدتی خوردم زمین که صندلی بیچاره هم دوام نیاورد . من تو بازیا اگر زمین می خوردم یا چیزیم می شد اصلا گریه نمی کردم ولی نمی دونید این چه دردی داشت تا خوردم زمین دادم رفت هوا فقط مامانمو مامانه دوستمو دیدم که دارن میان به سمتم دیگه بقیشو نفهمیدم چی شد که چشمامو باز کردم و دیدم تو بیمارستانمو سرم 3 یا 4 تا بخیه خورده. یه بارم وقتی هفت سالم بود باز با همون دوستم رفته بودیم پارک مامانم هی بهم گفتمچ بند و بازو بندو زانو بندتو ببند ولی من نبستم پیش خودم فکر کردم آره من دیگه حرفه ای شدم  چرا بازو بند و اینا ببندم . ( اینجا جا داره که یه چیزی بگم هر وقت حرف مامانمو گوش نکردم یه بلایی سرم اومده ) خلاصه با دوستم رفتیم تو پارک که اسکیت بازی کنیم این باغبون پارکم شلنگ هاشو از این سر پارک تا اون سر پارک پهن کرده بود منم که سر به هوا داشتم با دوستم گل می گفتم و گل می شنیدم  که البته سرعتمون هم تقریبا زیاد بود اون دوستم همیشه از بلا ها در می رفت این الهام بیچاره بود که هر چی بلا بود سرش نازل می شد . دوستم واستاد که آب بخوره ولی من رفتم و بازم چشمتون روز بد نبینه پام به شلنگه گیر کرد و دست چپم از 2 تا جا شکست . خیلی درد داشت ولی خودمو نگه داشتمو گریه نکردم فقط بغض کرده بودم . دستم قده یه پرتقال تامسون باد کرده بود حتی صدای شکسته شدنشم شنیدم خلاصه دوباره این من بودم که می رفتم به سوی بیمارستان . بردنم اتاق عمل آخه وضع دستم خیلی خراب بود البته نه برای این که دستمو عمل کنن و پلاتین بذارن برای اینکه جاش بندازن . همه جای اتاق عمله سبز بود سقفش خیلی بلند بود و خیلی از زمین فاصله داشت با خودم گفتم حتما داری میمیری که آوردنت اینجا بچه بودم دیگه از این حرفا زیاد می زدم . بیهوشم کردنو بقیشو نفهمیدم وقتی آوردنم بیرون از دستم عکس گرفتن هنوز جا نیفتاده بود 3 بار رفتم اتا عملو اومدم بار سوم دیگه می خواستن پلاتین بذارن یادمه تولد حضرت علی بود و روزه پدر . دیگه با نذرو نیاز های مامانم بار سوم جا افتاد . ولی مگه من آدم میشدم بازم شیطونی می کردم خدا رو شکر فقط تا حالا پام نشکسته که فکر کنم اونم به زودی بشکنه . حالا هم که بزرگ شدم  از شیطونی کردنو آتیش سوزوندنم کم نشده . بازم همون الهام شیطون 10 سال پیشم اصلا می دونید چی ؟ شیطونی کردنو آتیش سوزوندنو دوست دارم .

مامانم همیشه میگه آخه بچه تو کی میخوای دست از این شیطونیات برداری ؟ کی می خوای بزرگ شی ؟ منم همیشه میگم حالا نمیشه مگه نمیشه آدم بزرگ بشه و اون شیطونی رو هم بکنه . به جان خودم اصلا دست خودم نیست نمی تونم یه جا بشینم فقط زمانایی که دارم درس می خونم یه جا آروم می گیرم . درسم خوبه سه سال راهنماییم و جزو شاگرد اولای مدرسه بودم . فقط درسه که منو یه جا بند میکنه . وقتی که خیلی بچه بودم تو کابینت آشپز خونمون قایم می شدم حالا همه دنبال من می گشتن هی صدام میکردن مگه من بیرون میومدم واسه خودم تو کابینت آروم آروم می خندیدم و بیرون نمی اومدم. بعد که خودم خسته میشدم می رفتم یه جای دیگه قایم می شدم بعد از اونجا جلوی چشم همه بیرون می اومدم که مخفیگاه اصلیم لو نره نمیدونید من تو اون کابینت چه کارا که نمی کردم هر چی که فکرشو بکنید .  وقتی بچه بدم نمی تونستم در یخچا ل باز کنم مادر بزرگم که حالا خدا بیامرزتش خیلی دوسش داشتم اونم منو دوست داشت . بهم یاد داد در یخچال و باز کنم از وقتی که یاد گرفتم فکر کنم اینقدر در این یخچال و باز کردم دیگه درش هرز شده بود واسه خودش باز می شد خلاصه این یخچال از دست من آسایش نداشت .   

[ ۱۳۸۸/٦/۱۸ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دلم گرفته

امروز هوا ابری و دل منم مثل این هوا ابری  . دلم بدجوری گرفته دیگه کم مونده یه رعد و برق بزنه و اشکام سرازیر شه . از زندگی و نامردی هاش بدم اومده نمی دونم چرا ولی دوست داشتم به این دنیای کثیف و پر از دروغ و خیانت نمی اومدم دیگه زورکی میشه یه عشق پاک پیدا کنید همه ی عشق ها دروغین و کثیف شده دیگه هیچ عشقی پاک نیست شاید تک و توکی باشن که پاکی عشقا شونو تو این دنیای کثیفحفظ کردن و نذاشتن کوچکترین تاریکی قلب های مهربونشون و بگیره تا عشقشون کثیف شه . به قول ثمره تو ماه عسل ما بودن و فراموش کردیم ما درست بودن فراموش کردیم . به نظر من این نسل اصلا زندگی نمی کنه اصلا نمی دونه زندگی یعنی چی ؟ حالا که به این دنیا اومدیم و فردا هم می خوایم بریم چرا همدیگرو اذیت کنیم آخه مگه این دنیا چی داره که به خاطرش به هم دروغ میگیم و از هم فاصله می گیریم . اگه یه کم با هم مهربون تر باشیم زندگی ها فرق می کنه هر چند که الان همه ی مهربونی ها ظاهری شده .       

می دونم من اولین کسی نیستم که این حرفا رو میزنه و آخریشم نخواهم بود ولی حالا که خودتون می دونید خیلی ها این حرفا رو می زنن چرا ی کم به این حرفا فکر نمی کنید ؟ این حرفایی که زدم شعار نبود هر چی از دلم جوشید براتون یا برای خودم نوشتم . چیزی که از دل سرچشمه بگیره شعار نیست بلکه واقیعت محض .

زندگی یعنی عشق یعنی با هم بودن و با هم زیستن اینو از همدیگه دریغ نکنید . به امید اون روز .خجالتقلبدل شکسته

[ ۱۳۸۸/٦/۱٧ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اس ام اس های جالب

 

فاصله عشق های معمولی را از بین میبرد و عشق های بزرگ را شدت می بخشد مانند باد که شمع را خاموش میکند و آتش را شعله ور می سازد پس بیا فاصله ها رو کم کنیم از غم عشقمون کم کنیم .

گر دلی دارم بدان در دست توست ... گر تنی دارم بدان سرمست توست ... گر دلم را بشکنی با دست خود دل نگیرم از دست تو ... چون این دل نیز سرمست توست.

نخ داخل شمع از شمع پرسید چرا وقتی من می سوزم تو آب میشی ؟ شمع جواب داد مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم .

آنقدر دل اتم پر بود که شکافتنش دنیایی لرزید . دل من نیز پر بود وقتی شکست سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید.

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد.قلب

ساقه شکستن قانون طوفان است تو نسیم باش و نوازش کن .

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه نه این که هیزمش زیاد .  تبر ما ... انسان ها  باورهامونه نه آرزوهامون.

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ... دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم ... درد دل   خواهم گفت بی هیچ کلامی ... گوش خواهم داد بی هیچ سخنی... در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی ... در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ... این گونه شاید احساساتم نمیرد.

تمام حرفهایم را از چشمانم خواندی .چشمان تو آگاه بود یا چشمان من رسوا.

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران اشتباه است . کسی که چنین می پندارد به گامهای خود نز ایمان ندارد . (پاتولو کوتلیو)

به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلو فری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی.

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات میذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین رحم و مروت ندارن .

هر گاه دلت هوایم را کرد به آسمان بنگر و ستارگان راببین که همچون دل من در هوایت می تپد .

تو بارانی من باران پرستم تو دریاییمن امواج تو هستم اگر روزی بپرسی باز گویم : تو من هستی و من نقش تو هستم .

وقتی برگ های پاییز و زیر پات له می کردی یادت باشه روزی بهت هدیه می کردن.

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم.

تو را برای وفای تو دوست می دارم وگرنه دلبر پیمان شکن فراوان است .

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمیگیرد کسی در قلب من جای تو را .

منبع : اس ام اس کوچولو قلبماچ

دوستای عزیزم دوستون دارم یه دنیا امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نظر یادتون نره

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٦/۱٦ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

پیش زمینه های زیبا

                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٦/۱٦ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

فضاپیما

اولین فضا پیما در اواخر دهه ١٩۵٠ میلادی به فضا پرتاپ شد . فضا پیما ها دارای دو نوع هستند : ماهواره ها و سفینه ی فضایی. ماهواره ها درون مدار کره ی زمین قرار گرفته و به دور آن می چرخند . سفینه هایفضایی به منظور کشف سیاره های دیگر . به فضا پرتاپ می شوند . سفینه های اولیه بدون سرنشین بودند .تمام فضا پیما ها از جو زمین و مقابله با جاذبه ی آن به شتاب بسیار زیادی نیازمند هستند . این شتاب توسط سوخت درون قسمتهای مخنلف موشک تامین می شود. سفینه های وستوک شوروی هپولو آمریکا و ایستگاه فضایی بسیار بزرگ میر - شوروی - بدین شکل پرتاپ شده اند .

ماهواره ها و سفینه های فضایی پر از وسایل و تجهیزات علمی مانند دوربین - ضبط صوت و فرستنده های رادیویی هستند . این تجهیزات با انرزی بدست آمده از نور خورشید کار می کنند . اطلاعات کسب شده به وسیله ی فضا پیما ها توسط امواج رادیویی به زمین ارسال می شوند تا مورد مطالعه ی دانشمندان قرار بگیرند .

امروزه هنوز هم سفینه ها و ماهواره ها بدون سرنشین ساخته می شوند اما بیشتر نوع سرنشین دار آن تولید می شود .

تمامی سفینه های فضایی به یک شکل از زمین پرتاپ می شوند پرتاپ آن ها توسط موشکهایی قدرتمند و بسیار بزرگ انجام می شود . این موشکها دارای سه قسمت یا مرحله هستند . به محض این که سوخت یک قسمت پایان یابد از سفینه جدا شده قسمت عدی شروع به کار می کند . هنگامی که هر سه قسمت ( مرحله ) از سفینه جدا شدند فضا پیما با نیروی خود به حرکت در فضا ادامه خواهد داد .

[ ۱۳۸۸/٥/٢٥ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

مطالب کوتاه و خواندنی

مارگارین (کره ی گیاهی )

مارگارین نوعی ماده ی غذایی شبیه به کره است که از چربیها و روغن های گیاهی به دست می آید . و برای مقوی شدن آن ویتامینهایی به آن افزوده می شود. مارگارین در سال ١٨۶٧ توسط یک شیمیدان فرانسوی به نام ( مگ موریس) تولید شد . وی به دلیل یافتن جایگزینی ارزان برای کره از دولت وقت فرانسه جایزه ای دریافت کرد.

امروز بسیاری از مردم به دلیل وجود چربیهای مضر کمتر از مارگارین استفاده می نمایند.

گاگلیمو مارکنی

گاگلیمو مارکنی (١٨٧۴-١٩٣٧ میلادی ) به اعتقاد بیشتر مردم مخترع رادیو بود. خانواده ی وی از ثروتمندان ایتالیا بودند . او در سن ٢٠ سالگی تصمیم گرفت که یک زنگ اخبار الکتریکی را که در گوشه ی اتاق نصب شده بود با استفاده از امواج رادیویی ارسالی از گوشه ی دیگر اتاق به صدا در آورد. پس از مدت کوتاهی موفق شد علامتهای رادیویی را تا فاصله های بسیار دور ارسال کند. مارکنی این امواج را در سال ١٩٠١ برای اولین بار به آن سوی اقیانوس اطلس و در سال ١٩٢۴ به سراسر جهان و تا استرلیا مخابره کرد.

مارکنی برنده ی جایزه ی نوبل سال١٩٠٩در رشته ی فیزیک شد.

مارس (خدای ساختگی)

مارس نام یکی از قذیمی ترین و مهم ترین خدایان روم باستان بود . وی پسر زوپیتر و جانو بود و خدای جنگ شد برخی معتقد بودند که پسر وی رومو لوس موسس شهر روم بوده است .رمیان به معابد و جشنهای مربوط به مارس اهمیت بسیاری می دادند و به همین دلیل نام او را بر اولین ماه رومی (ماه مارس) گذاردند.

پری دریایی

پری دریایی موجودی افسانه ای است. در مرد این مجودات داستانهای کهن بسیاری نقل شده است. آنها دارای مو های بلند و ر و سینه ی انسان انسان هستند. نبمه ی پایینی بدن آنها دم ماهی فلس دار و بلند است.

بر اساس افسانه ها پری های دریایی روی صخره ها و یا ساحل ها می نشستند و آوازهای دلنوازی می خواندند. دریانوردانی که با کشتی خود از آنجا عبور می کردند غالبا ترانه های عاشقانه ی آنها را می شنیدند . اگر دریانوردان تصمیم به تعقیب این مجودات افسانه ای می گرفتند کشتی آنها به صخره های کنار ساحل برخورد می کرد .

پاندا

پاندا ها بر دو نوع هستند وهر دونوع در جنگلهای شرق آسیا زندگی میکنند . پاندا غول پیکر بسیار شبیه خرس سیاه و سفید است و در جنگلهای خیزران(بامبو) کشور چین به سر می برد. نوع دوم - پاندای قرمز - چندان بزرگتر از گربه ی معمولی نیست. این حیوان دارای دمی پشمالو و دمی قرمز رنگ است . هر دو نوع پاندا گیاهخوار و بسیار شبیه به راکون های آمریکای شمالی و جنوبی هستند . 

[ ۱۳۸۸/٥/۸ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اندوه عشق

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

گوجه فرنگی

گوجه فرنگی میوه ای قرمزرنگ گرد و آبدار است و دارای مقدار قابل ملاحظه ای از ویتامینهای مورد نیاز بدن ما نظیر ویتامین (( آ )) و (( ث )) می باشد .

گوجه فرنگی اولین بار در رشته کوههای آند واقع در آمریکای جنوبی کاشته شد و در سال ١۵٩۶ توسط اسپانیایی ها به اروپا آورده شد اما کسی آن را مصرف نمی کرد  چون آن را سمی می پنداشتند. مدتها مردم این میوه ی آبدار و خوش خوراک را گیاهی تزئینی می دانستند و به آن لقب ((سیب عشق)) یا ((سیب طلایی)) داده بودند.

هر چند گوجه فرنگی در واقع نوعی میوه است اما تقریبا همیشه به عنوان نوعی سبزی خورده می شود از سده ١٩٠٠ میلادی به بعد این میوه جزو غذا های پر طرفدار درآمد و امروزه در سرتاسر جهان کشت می شود.عصبانی

[ ۱۳۸٧/۱٢/٩ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

حرف های به یاد ماندنی

تازه به دوران رسیدن خیلی بهتر از هرگز به دوران نرسیدن است .

هر چه آرزو های کمتری داشته باشید محرومیتهای شما کمتر است.

خداوندا وقتی عشق تو هستی تمام جهان با من است و وقتی عشق نباشد درماندگی و غم با من است .دل شکسته

حتی بدون آشنایی و انتظار هم میتوان با دیگران بود  .                                    

                                                                                            <<اسکادروایلد>>

لبخند چراغ سبز ورود به اتوبان دوستی است.سبز

آن کس که عشق خود را آشکار نسازد عاشق نیست.

شلیک خنده هایم تیری خلاص است بر شقیقه های غم.ماچ

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها در ظلمات ببینند.

                                                                                          <<بیگل>>

جویبار آرام عشق همیشه با طراوت و تازه می ماند.

نه آن را که که هست بلکه آن را که باید می گویم هستقلب

[ ۱۳۸٧/۱٢/۸ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

گر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

در نفسم عشق تو امیخته است

                   من چه کنم بوی تو دارد دلم

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

                    عشق یعنی مست و بی پروا شدن

در تنهایی غصه خوردم کسی یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد که در آرزوی مرگ ماندم مرگ هم یادم نکرد

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

گلی برای عشق

[ ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

صدای پای عشق

لحظه ای گوش فرا دهیم...

                      لحظه ای گوش جان سپاریم به زیباترین ترنم زندگی.

آن هنگام که قدم ها ،صدای عشق می دهند.

                                    هر گاه،نسیم دلداده گی با خود دارد.

تردید نکنید...این صدای پای یک عاشق است.

                  عاشقی که با (( کفش های غمگین عشق))گام برمیدارید

قلب نظر یادتون نره

 

[ ۱۳۸٧/۸/٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]